لبخند پر از اشک

به ویبلاگ من خوش امدید

سلام علیک خوب هستید؟؟

خدایی نمیدونم چه جوری بگم دلم براتون تنگ شده

ولی خوب تنگ شده دیگه میدونید من مدرسه ودرس خیلی گیجم کرده موردم به خدا برام یه عالمه دعا کنید میخواهم دکتر بشم وبدرم داره در میاد

راستی رفتم کربلا جاتون خالی برا همه دعا کردم خیلی جالب بود راه رفتم تا کربلا ۳ روز راه رفتم صورتم قرمز شد باهام درد گرفت ولی خوب میرزه عکسی هم ندارم تا بزارم بی عکس بهتره نه ؟؟؟

حالا تا بعد دیگه خدا حافظ


ادامه مطلـب

نظرات (32)

+ نوشته شده در شنبه 17 بهمن 1388ساعت 16:22 توسط ملیسا

خیلی به این عکس نگاه کردم ولی هیچی حالیم نشد

کمکم کنید به من بگید معنی این عکس چیه ؟؟ حالا کمکم کنید باشه ؟؟

نگید که خیلی جالب بود وبرید بهم بگید چیه این عکس ؟؟

معنیش به چه چیزی اشاره میکنه ؟؟

حتما اونی که نقاشیش کرده یه هدفی داشت خوب ولی چیه ؟؟


ادامه مطلـب

نظرات (61)

+ نوشته شده در 9 مهر 1388ساعت 12:53 توسط ملیسا

خوب سلام به همه امروز تولد ویباگم بود ولی بیخیالش شدم

از صبح تا حالا تو قسمت مدیریت بودم همه مطالب قبلیم رو خوندم

تا رسیدم به مطلب اولی اشک تو چشمام جمع شد خواستم گریه کنم

نتونستم اصلا بزارید براتو ن بگم این ویبلاگ رو جه طوری درست کردم وچرا

یه دوست دارم اسمش شادی هست دوست خیلی خوبم هست اون به من

گفت تو ویبلاگ نداری بهش گفتم برو بابا تو هم این مسخره بازیه اونهم به

من گفت اگه داشته باشی نطرت عوض میشه منهم رفتم به محمد گفتم

محمد گفت وقت ندارم بگو با چه نام میخوای من برات درست میکنم بهت میدم

ادرسشو ولی من قبول نکردم خواستم خودم یاد بگیرم چه طوری درست کنم

خلاصه ویبلاگم رو درست کردم برای اولین بار هم اپ کردم برای من خیلی خوشکل بود

میخواستم که یه دونه نظر داشته باشم که به غریبه گفتم خیلی دوست دارم نظر تو

ویبلاگم باشه بعد دیدم که ۴ نظر دارم اونهم با اسمهای مختلف خیلی خوشحال شدم

ولی بعدا فهمیدم که هر ۴ نظر مال غریبه بود طفلی میخواست که من شاد بشم ولی من

نامردی کردم باهاش قهر کردم 

حالا بزارید مطلب رو بنویسم بخونید:-

 

قلب گرگ

 

گفتن كه حيوانها وبه خصوص گرگ بي احساسه ولي به نضر من گرگ

 

 با احساس ترين حيوان دنيا هست

 

تنها بودم دنبال عشق واقعي احساس امنيت ميگشتم كه ان را بيدا

 

ميكردم زود از دستم ميرفت تا اخرش نا اميد شدم

 

با خدم گفتم عشق موجود نيست فقط تو فيلما هست عشق فقط قصه

 

أي رؤيا ي هست وبا چشم پر از اشك وقلب شكسته به جاي خدم برگشتم

 

چشمم به يه نفر افتاد كه شكلش خيلي معصوم بود همش مشغول كارش

 

 بود برسيدم اين كيه ؟؟

 

گفتن اين ادم عجيب غريبي هست تا حالا هيج كس صداي اون رو

 

نشنيده وبا خنده گفتن كه بعض اعضاي بدنش مال گرگه

 

خنديدم وگفتم اين همش حرفه بهونه است با ترس رفتم كنارش ديدم

 

كه از دستش خون مياد واون به دستش نكاه ميكرد ولي هيج عكس

 

 العملي نشون نميداد......

 دستش رو اروم تو دستم گرفتم به چشم معصومش نگاه كردم وبا

 

صداي اروم ازش برسيدم دستت جرا زخمه ؟؟

 

اون سرد وساده نگاهم كرد وهيچي نگفت تكه أي از لباسم برداشتم

 

 ودستش رو بستم منتظر تشكرش ماندم ولي اون باز حرفي نزد

 

روزها گذشت وگذشت ومن هميشه با اون حرف ميزدم ولي اون با

 

سكوتش جواب من رو ميداد به حرف نگاهش عادت كردم  دلم عاشقش

 

 شده بود ولي هيج ازش نميدونستم هميشه ساكت بود

 

در يك شب تاريك وسرد از سرما افتادم زمين ونفهميدم جي شد وقتي

 

 هم كه چشمام رو باز كردم ديدم كه رو تخت خدم واتاق خدم هستم ويه جيز

 

غريب ديكه اون لب پنجره نشسته بود وبا نكاه معصومش خوابيدن من رو

 

مراقبت ميكرد تا ديد بيدار شدم رفت

ديگه ان رو نديدم دنبالش گشتم بيداش نكردم از اين سو به اون سو

 

 ميرفتم ولی اسم اون رو نميدونستم تا صداش بزنم با خدم ميگفتم

 

اخه شايد من خواب بودم شايد همش روؤيا بود

يهو ديدم يه گرگ سفيد لباس من رو كشيد از ان ترسيدم ولي اون

 

هم نگاهش خيلي معصوم بود به نضر نميومد ميخواهد من رو اذيت كنه

 

رفتم دنبالش تا رسيدم به يه كلبه كوجك در رو باز كردم ديدم كه اون طفل

 

معصوم رو تخت خوابيده به سرعت رفتم بيش اون

 

چشمش رو باز كرد وبراي اولين بار گفت سلام ميخواستم جواب سلامش

 

 رو بدم دستش رو كذاشت رو دهنم وبا صداي ارومش ونگاه معصومش

 

 گفت من قلبم قلب ادم نيست بلكه گرگم

 

در كوجكيم قلبم ضعيف بود داشتم ميردم پدرم رفت به كوه گرگ قلب

 

بزرگ تا از اونجا برام سنك قرمز قلبي بياره تا زنده بمونم گرگ

 

وحشيانه پدر من رو بخاطر دزدين سنگ كشت ولي وقتي فهميد كه اين

 

كار را بخاطر نجاة دادن بسرش كرده قلب خدش رو به من داد

 

به حرف اون اهتمام نكردم وان رو بردم دكتر

 

دكتر گفت قلب اين معصوم ضعيفه يا بايد عوضش كنن يا ميميره

 

رفتم به اون گفتم حرف دكتر رو

 

اونبا جشم بر از اشك  كفت نه نه نه قلبم رو نميدم عوضش هم نميكنم

 

به او گفتم قصه گرگ همش خواب وخياله اين جور قصه أي وجود ندارة

 

او گفت قلبم قلب گرگ نباشه ولي اسم تو توي اون تهاشه ميترسم

 

عوضش كنم عشق تو در دل من خلاص شه

 

بغض كلوم رو گرفت گفتم عشق تو روح وعقله دروغه ميگن تو قلبه تو بايد

 

زنده بموني جواب من رو داد با قلب خالي از اسم تو من ميميرم

 

كاشكي اصرار نميكردم...... كاشكي با قلب كرك ميموند

 

كاشكي حرف نميزد...... با حرفش دل من رو خون كرد

 

او با عمل قلبش رفت ومرد ومن را باز در تنهايي گذاشت فهميدم كه عشق هست

 

وقتي اون برام خاطرات گذاشت فهميدم كه قلب گرگ وحشي ميتونه بهترين

 

جايي باشه واسه نام واسم من   

 

خوب قبل از یه سال برای این مطلبم فقط ۷ نطر داشتم برای امسال چه قدر ؟؟؟

 


ادامه مطلـب

نظرات (118)

+ نوشته شده در 25 شهريور 1388ساعت 16:46 توسط ملیسا

دلم برای ستارها تنگ شده  

برای اسمان صاف وپر از عشق تنگ شده

برای اون شبها که با هم میرفتیم بالا ابرها

میفرتیم اون بالا بالا

دنبال فرشته تنها بودیم.......

 تو یادته ؟؟

دنبال جادوگر بودیم که تا اخر بالا بمونیم

عشق رو از دست دادم ابرهای باران شد ورفت

ستارها همش خاموش شد

فرشتها همه از بین رفتن

وباز تنهایی تنهایی تنهایی

میخواستم برم بالا بالا ولی چی شد ..........

 )

 

سلام بچها خوب تولد ویبلاگم رو بعد از عید میگیرم بعدش هم دیگه خیلی کم میام شاید هم دیگه نیام فکر کردم که ویبلاگمو پاک کنم ولی بعضیها قبول نکردن پس تا بعد از عید منو اذیت نکنید باشه ؟؟

یه چیز دیگه فکر نکنید من ناراحتم یا دلم گرفته نه

از عکسه خوشم امد یه چیزهای سر هم کردم نوشتم تا از این عکسه استفاده کنم همین والا من شادم


ادامه مطلـب

نظرات (57)

+ نوشته شده در 20 شهريور 1388ساعت 14:03 توسط ملیسا

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

يه خاطره دارم مال دو سال پیش هستش من خودم نمیخواستم برای شما بنویسم یعنی اصلا فکرشو نکرده بودم که بنویسم ولی عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیسمیراعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی گفت قشنگه منهم نظرم رو عوض کردم دیگه

حالا خاطره

خاطرم از جای شروع شد که مادرم میخواست بره ایران ومن خواهرم رو برد پیش خونه داییم

دوتا پسر دارن با یه دختر رامی یوسف وروان رامی 21 سالشه یوسف 19تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com روان هم 6 سال بیشتر نداشت تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comخونه داییم از اون ادمهای پولدار ومغرور هستن پسرهاشون هم رامی هم یوسف با من با غرور رفتار میکردن تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comرامی تازه ماشین وموبایل خریده بود من خیلی دوست داشتم که موبایلشو تو دستم بگیرم یا لا اقل بهش نگاه کنم ولی اون قبول نمیکرد هروقت که میرفتم کنارش میگفت پاشو دوست ندارم بپها پیش من بشینن تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

خیلی سعی کردم ولی نتونستم اون همیشه موبایل وسویچ ماشینش رو تو جیبش میذاشت اصلا از خودش جاشون نمیکرد خدایی حسرت میکشیدم بهش نگاه میکردم یوسف متوجه شد رو تاب نشسته بودم امد گفت چته تو همی تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comبهش گفتم رامی اینجوری رفتار میکنه خندید گفت پاشو بینیم حالا حالشو میگیرم برات که کیف کنی

تو همون شبش رامی از سر کار خسته برگشت موبایل وسویچ تو دستش بوود گذاشت رو میز ورفت بالا یوسف امد گفت بدو که الان وقتشه رفت ماشین رو برد خونه همسایه گذاشتتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com موبایل هم سایلنت کردیم گذاشتیم میون لباسها که اصلا صداش رو نمیشه کسی شنید خلاصه رامی بیدارتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com شد ولی اصلا سراغ موبایلشو نگرفت ما هم به روش نیوردیم از ساعت 2 ظهر تا ساعت 9 شب اون تو خونه بود واصلا نرفت بیرون هیچ هم نگفت موبایلم کجا است یا این که سویچ کجا است ما فکر کردیم که این میدونه که ما برداشتیم ولی هیچ بهش نگفتیم خلاصه تقریبا ساعت 10 بود که برق رفت همه ما رفتیم بیرون تو حیات رو تاب نشستیم تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com به جز زن داییم که موند تو اشبزخونه داشت شام درست میکردتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com داییم به رامی گفت پاشو ماشین رو بیار تو خونه شب شدتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com رامی پا شد دست تو جیبش کرد رنگش عوض شد جراغ قوه رو گرفت رفت بالا برگشت رنگش زرد شده بود به مادرش گفت مامان موبایل وسویچ رو ندیدی مادرش گفت نه بیچاره رفت بیرون در خونه رو باز کرد دید ماشین هم نیست کاش بودید قیافشو ببینید هی این ور اون ور میرفت اشکاهاش تو چشماش جمع شدتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com من داشتم زور میزدم که نخندم یوسف بهش نگاه میکرد ولی همش جدی بود باباش صداش زد بهش گفت چته من دیگه تحمل نکردم رفتم تو زن دایی منو دید که میخندم تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comگفت چیه میخندید گفتم اخه ما قایمشون کردیم داییم هم فهمید رامی تازه داشت گریه میکرد که زن داییم بهش گفت تورو گذاشتن سر کار خدایی با چشمای پر از اشک وقرمز رنگ یه نگاهی به من کردتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com وگفت اگه بخندی میام دنپاییم رو میزارم تو دهنت یوسف هم دنبال کرد کتکش زدتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com وموبایل وسویچ رو گرفت ورفت بالا مادرش براش شام برد از بالا سینی رو پرت کرد پایین صداشو میشنیدم به مادرش میگفت من رااامی هستم تا حالا هیچ کس جرآت نکرده به من بگه بالا سرت ابروه اون وقت این دختر لوس منو به گریه میرسونه تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comمن پشیمون شدم ولی خوب میخندیدم یاد قیافش که میفتادم از خنده میمردم یوسف هم هی مسخرش میکرد میرفت ومیومد میگفت اینو گریه میکنه تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comوبهش میخندید روز بعدش رامی از بالا پاین نیومد سعی کردم برم ازش معرت خواهی کنم ولی در رو برام باز نکرد شب سوم خونه خالم اینها امدن مهمونی خاله کوچیکم گفت پس رامی کوو داییم قصه رو براش تعریف کرد وهمه میخندیدن بعد خالم رفت بالا اونو اوردتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com من رو تخت خوابیده بودم اون امد جولو من رو مبل خوابید به من نگاه میکرد ولی تا بهش نگاه میکردم روشو به اون ور میبرد که مثلا قهره

خالم دیدش بهش گفت رامی بیا پیشم بشین به من هم گفت تو برو شربتی چیزی بیار من هم رفتم به زن داییم گفتم وقتی درستش کرد اوردمش به رامی که رسیدم خالم گفت یلا ببوسش بهش نگاه کردم بعد بوسیدم دیگهتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com اون کیف کرد به خالم گفت نه این چون تو بهش گفتی منو بوسید اگه راست میگه بزار بوس دیگه هم بده من هم دادم خاطره هم به اخر رسید حالا میدونم همه اینو نمیخونن کی حوصله داره این همه حرف رو بخونه

 

 

 


ادامه مطلـب

نظرات (71)

+ نوشته شده در 17 شهريور 1388ساعت 23:03 توسط ملیسا