خوب سلام به همه امروز تولد ویباگم بود ولی بیخیالش شدم
از صبح تا حالا تو قسمت مدیریت بودم همه مطالب قبلیم رو خوندم
تا رسیدم به مطلب اولی اشک تو چشمام جمع شد خواستم گریه کنم
نتونستم اصلا بزارید براتو ن بگم این ویبلاگ رو جه طوری درست کردم وچرا
یه دوست دارم اسمش شادی هست دوست خیلی خوبم هست اون به من
گفت تو ویبلاگ نداری بهش گفتم برو بابا تو هم این مسخره بازیه اونهم به
من گفت اگه داشته باشی نطرت عوض میشه منهم رفتم به محمد گفتم
محمد گفت وقت ندارم بگو با چه نام میخوای من برات درست میکنم بهت میدم
ادرسشو ولی من قبول نکردم خواستم خودم یاد بگیرم چه طوری درست کنم
خلاصه ویبلاگم رو درست کردم برای اولین بار هم اپ کردم برای من خیلی خوشکل بود
میخواستم که یه دونه نظر داشته باشم که به غریبه گفتم خیلی دوست دارم نظر تو
ویبلاگم باشه بعد دیدم که ۴ نظر دارم اونهم با اسمهای مختلف خیلی خوشحال شدم
ولی بعدا فهمیدم که هر ۴ نظر مال غریبه بود طفلی میخواست که من شاد بشم ولی من
نامردی کردم باهاش قهر کردم
حالا بزارید مطلب رو بنویسم بخونید:-

قلب گرگ
گفتن كه حيوانها وبه خصوص گرگ بي احساسه ولي به نضر من گرگ
با احساس ترين حيوان دنيا هست
تنها بودم دنبال عشق واقعي احساس امنيت ميگشتم كه ان را بيدا
ميكردم زود از دستم ميرفت تا اخرش نا اميد شدم
با خدم گفتم عشق موجود نيست فقط تو فيلما هست عشق فقط قصه
أي رؤيا ي هست وبا چشم پر از اشك وقلب شكسته به جاي خدم برگشتم
چشمم به يه نفر افتاد كه شكلش خيلي معصوم بود همش مشغول كارش
بود برسيدم اين كيه ؟؟
گفتن اين ادم عجيب غريبي هست تا حالا هيج كس صداي اون رو
نشنيده وبا خنده گفتن كه بعض اعضاي بدنش مال گرگه
خنديدم وگفتم اين همش حرفه بهونه است با ترس رفتم كنارش ديدم
كه از دستش خون مياد واون به دستش نكاه ميكرد ولي هيج عكس
العملي نشون نميداد......
دستش رو اروم تو دستم گرفتم به چشم معصومش نگاه كردم وبا
صداي اروم ازش برسيدم دستت جرا زخمه ؟؟
اون سرد وساده نگاهم كرد وهيچي نگفت تكه أي از لباسم برداشتم
ودستش رو بستم منتظر تشكرش ماندم ولي اون باز حرفي نزد
روزها گذشت وگذشت ومن هميشه با اون حرف ميزدم ولي اون با
سكوتش جواب من رو ميداد به حرف نگاهش عادت كردم دلم عاشقش
شده بود ولي هيج ازش نميدونستم هميشه ساكت بود
در يك شب تاريك وسرد از سرما افتادم زمين ونفهميدم جي شد وقتي
هم كه چشمام رو باز كردم ديدم كه رو تخت خدم واتاق خدم هستم ويه جيز
غريب ديكه اون لب پنجره نشسته بود وبا نكاه معصومش خوابيدن من رو
مراقبت ميكرد تا ديد بيدار شدم رفت
ديگه ان رو نديدم دنبالش گشتم بيداش نكردم از اين سو به اون سو
ميرفتم ولی اسم اون رو نميدونستم تا صداش بزنم با خدم ميگفتم
اخه شايد من خواب بودم شايد همش روؤيا بود
يهو ديدم يه گرگ سفيد لباس من رو كشيد از ان ترسيدم ولي اون
هم نگاهش خيلي معصوم بود به نضر نميومد ميخواهد من رو اذيت كنه
رفتم دنبالش تا رسيدم به يه كلبه كوجك در رو باز كردم ديدم كه اون طفل
معصوم رو تخت خوابيده به سرعت رفتم بيش اون
چشمش رو باز كرد وبراي اولين بار گفت سلام ميخواستم جواب سلامش
رو بدم دستش رو كذاشت رو دهنم وبا صداي ارومش ونگاه معصومش
گفت من قلبم قلب ادم نيست بلكه گرگم
در كوجكيم قلبم ضعيف بود داشتم ميردم پدرم رفت به كوه گرگ قلب
بزرگ تا از اونجا برام سنك قرمز قلبي بياره تا زنده بمونم گرگ
وحشيانه پدر من رو بخاطر دزدين سنگ كشت ولي وقتي فهميد كه اين
كار را بخاطر نجاة دادن بسرش كرده قلب خدش رو به من داد
به حرف اون اهتمام نكردم وان رو بردم دكتر
دكتر گفت قلب اين معصوم ضعيفه يا بايد عوضش كنن يا ميميره
رفتم به اون گفتم حرف دكتر رو
اونبا جشم بر از اشك كفت نه نه نه قلبم رو نميدم عوضش هم نميكنم
به او گفتم قصه گرگ همش خواب وخياله اين جور قصه أي وجود ندارة
او گفت قلبم قلب گرگ نباشه ولي اسم تو توي اون تهاشه ميترسم
عوضش كنم عشق تو در دل من خلاص شه
بغض كلوم رو گرفت گفتم عشق تو روح وعقله دروغه ميگن تو قلبه تو بايد
زنده بموني جواب من رو داد با قلب خالي از اسم تو من ميميرم
كاشكي اصرار نميكردم...... كاشكي با قلب كرك ميموند
كاشكي حرف نميزد...... با حرفش دل من رو خون كرد
او با عمل قلبش رفت ومرد ومن را باز در تنهايي گذاشت فهميدم كه عشق هست
وقتي اون برام خاطرات گذاشت فهميدم كه قلب گرگ وحشي ميتونه بهترين
جايي باشه واسه نام واسم من
خوب قبل از یه سال برای این مطلبم فقط ۷ نطر داشتم برای امسال چه قدر ؟؟؟